دوست جون

سلام درددل های دختر تهنا... تهنایه... تهنا...

نشد...

سلام

میدونید من واسه خیلی از کارام تو زندگی تصمیم گرفتم ولی نتونستم انجام بدم.
مثل اینکه میخواستم کارگردان بزرگی بشم ولی نشد ختم شدم به سالن های کوچیک تئاتر...

یا اینکه میخواستم همسر خوبی بشم ولی نشد ازش جدا شدم و خیلی چیزایه دیگه....

اینبارم تصمیم گرفته بودم که انتقام بگیرم کاری کنم که فکرکنه دوباره عاشقش شدم بعد بد جوری حالش رو بگیر...اما نتونستم به این بازی ادامه بدم زود رشته داستان از دستم در رفت...
دوباره حرفاش داشت تکرار میشد، من بدون تو نمیتونم...این چند وقت داشتم بی تو دق میکردم....ساحل نمیدونی چقدر عاشقتم....ساحل همه اون کارا فیلم بود...من هیچ وقت فلانی رو دوست نداشتم و....

ولی من دیگه نمیتونستم، حتی نمیتونستم که واسش نقش یه عاشق و بازی کنم و داستانی که میخواستم حالا حالاها ادامش بدم خیلی زود تمومش کردم و بهش گفتم من نمیتونم تو رو دوست داشته باشم برو فقط برووووو

و این هم مثل بقیه تصمیم ها نشد....

پایدار و موفق باشید

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 1:18  توسط ساحل  | 

نمیدونم....

سلام

من پست قبلی ام رو که مقدار کوتاهی از یک شعر بود رو به خواهش یکی از دوست های عزیزم پاک کردم این شعر از کارو بود و در مورد خلقت انسان.

من خوب میدونم که شعر های کارو ممنوعه و جرم سیاسی هم داره٬ تمام کتاب های کارو رو خوندم البته خیلی به سختی تهیه اشون کردم. ولی در مورد کفر گفتنش٬ اتفاقا همه شعر های کارو به این مزمون نیست خیلی از شعرهاش راجب فقر٬مشکلات اجماعی و سیاسی اون زمان بوده٬ البته بعضی از شعرهاش ته مایه ایی از کفر داشته باشه اما فقط به خاطر همین چند شعر نمیشه که یه شاعر رو محکوم کرد و حکم شاعر کفر گو رو به روی اون گذاشت. من خیلی خیلی شعر هاش رو دوست دارم و از خوندش واقعا لذت میبرم.
هر انسانی خودش باید عقل داشته باشه و بتونه خوب رو از بد تشخیص بده شعر های کارو هیچ کس رو به سمت کفر و خدا نشناسی هل نمیده. بلکه فقط(به نقل از خودش)هجویات ذهنش رو مینویسه.

اما خوب بالاخره من پست قبلی رو فقط به خاطر گل روی دوست عزیزم پاک کردم

پایدار و سلامت باشید 

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 11:3  توسط ساحل  | 

دارم شروع میکنم

سلام

من این بازی رو شروع کردم...
نمیدونم درست یا غلط ولی شروع کردم و تا آخرش هم میرم.
فعلا که بد پیش نمیره به قول خودش دستش زیر سنگه منه و چون هنوز من و دوست داره به هر سازی که من بزنم میرقصه
اما فعلا واسش دارم هنوز دارم خودم روگرم میکنم. تلافی تمام زجرها هایی که کشیدم رو سرش در میارم. تک تک قطره های اشکی که ریختم رو باید جبران کنه.
میگه اومدم همه چیز رو درست کنم. چقدر راحت و چقدر پرو و چقدر وقیحه این پسر که فکر میکنه به این راحتی میتونه روح درهم شکسته من و درست کنه حالا می بینه که چطور درست میشه میبینه...

پایدار و یلامت باشد

+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 11:3  توسط ساحل  | 

انتقام

سلام

میدونم که هر کس پست قبلی من و خونده، چه نظرداده باشه چه نداده باشه، پیش خودش گفته عجب دختر احمقیه که دوباره میخواد برگرده.

اما من نه احمقم نه دوباره میخوام بر گردم  شاید اگر هنوز دوسش داشتم ،از اومدنش خیلی خوشحال میشدم و حتما به سمتش بر میگشتم اما الان من هیچ احساسی ندارم، هیچی، نه فقط نسبت به اون، نسبت به هر کسه دیگه ای که سعی میکنه به زور خودش رو وارد زندگی من بکنه

اما از دیروز تصمیمم عوض شده میخوام باهاش دوست بشم دوباره، نه واسه اینکه عاشقشم نه واسه اینکه میخوام همه چی رو از نوشروع کنم نه....میخوام ازش انتقام بگیرم میخوام همونطوری که زجرم داد زجرش بدم میخوام ذره ذره آبش کنم همونطوری که من و آب کرد

تصمیم به انتقام گرفتم اونم خیلی سخت امیدورام بتونم امیدوارم

پایدار و سلامت باشد

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 20:36  توسط ساحل  | 

دوباره برگشت...

سلام

میگم فکر کنم همتون ماجرای اون عشق و خیانتی که بهم شد و یادتون میاد آره؟

حالا واسه اونایی که نمیدونن یه شرح مختصر میدم:
 من با یه پسری دوست بودم که هم اون خیلی ادعا میکرد که منو دوست داره هم اینکه من اونو خیلی دوست داشتم ولی بعد از یه مدت بهم خیانت کرد و رفت با یکی از صمیمیترین دوستام دوست شد(البته دوستم چیزی از دوستی ما دونفر خبر نداشت چون اون خودش خواسته بود به خاطر موقعیت شغلیمون هیچ کس چیزی از ماجرا نفهمه پس دوستم بی تقصیر بود) و تازه به طور کامل رابطه خودم و خودش رو انکار میکرد.

خلاصه شب عید به من یک پیامک داد و عید رو تبریک گفت من که از پرویی این پسر هاج و واج مونده بودم جوابش رو ندادم یعنی راستش از داغ دلم جوابش رو ندادم چون خیلی دلم رو سوزونده بود. خلاصه بعد از چند وقت حدوده 13-12 روز پیش دوباره پیامک داد که لطفا با من تماس بگیرد منم دوباره محلش نذاشتنم که بعد از حدود 30 دقیقه خودش زنگ زد. راستش میخواستم جواب ندم ولی یه حس خواص شاید به خاطر گذشته ایی که داشتیم شاید به خاطر علاقه ایی که بهش داشتم  نمیدونم...خلاصه جواب دادم، با کمال پرویی به راحتی سلام و علیک کرد و عید رو تبریک گفت منم خیلی سرد جوابشو دادم  بعد از یه کم احوالپرسی گفت میخوام ببینمت و باهات از نزدیک حرف بزنم منم بهش گفتم که نمیخوام ببینمش و دیگه هم نمیخوام صداش رو بشنوم و گوشی رو قطع کردم. ولی اون ول کن نبود انقدر پاپیچم شد تا اینکه بالاخره 3 روز پیش اومد دم در خونه یعنی سر کوچمون جلوم رو گرفت و شروع کرد با من حرف زدن ابراز پشیمونی کردن و خلاصه به نوعی به چیز خوردن افتادن و خواست که دوباره با من رابطه بر قرار کنه ولی من قبول نکردم.
 الان دیگه داره کلافم میکنه انقدر توگوشم خونده که احساس میکنم که دوباره دارم خر میشم ادعا میکنه که من و هنوزم دوست داره و اون کارش فقط یه اشتباه بوده.

به خدا این مذکر جماعت البته بعضی هاشون خیلی پرو ان حالا نمیدونم چیکار کنم به نظرتون چه خاکی به سرم کنم تمام ریتم زندیگم رو ریخته بهم تازه داشتم به یه کم آرامش میرسیدما، خدا بگم که چیکارش کنه...

پایدار و سلامت باشد

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 11:21  توسط ساحل  | 

سال 88 اومد...

سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟

واییییییییی که چقدر دلم واستون تنگ شده بودمیدونید بخاطر آخرین پستی که گذاشته بودم و قرار بود که فرداش اگر نگرفتنم(ماموران حفظ امنیت رو میگم) پست جدید بزارم(خوب میدونم بد قولی کردم) کلی شرمنده حتما فکر کردین گرفتنم نه
اما خیر خیلی هم خوش گذشت و جان سالم به در بردیم

اما از سال جدید بگم براتون هیچی امسال که از تنبلی مسافرت نرفتم و تو خونه موندم همش رویه تختم تویه اتاقم دراز کشیده بودم و در حال نگاه کردن به علیرضا جون بودم(محض اطلاع اون کسایی که الان تهمت و افترا به بنده میبندن بگم که علیرضا همون آقای امیر قاسمی و به نوعی همون تلویزیون طپش هستش) نه عید دیدنی رقتم نه کسایی که اومدن عید دیدنی ام رو دیدم
خلاصه بلعکس همیشه عید خوبی بودبه جان خودم راست میگم.من از شلوغی و مهمون بازی عید متنفرم
امسال بهترین عید من بود امیدوارم واسه شما هم همینطور بوده باشه

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 11:57  توسط ساحل  | 

چهرشنبه سوری یا به لغت صحیح چهارشنبه آخر سال

سلام

امروز همه از چهاشنبه سوری مینویسن فکر کنم اگر من بخوام از چیز دیگه بنویسم همتون فحشم بدین

اما راستش روبخوایین الان ساعت۱۸.۳۰ است و من هنوز به جشن چارشنبه سوری نائل نشده ام(چه ادبی شد)

ولی امسال که تو شهر ما خبری از این چهارشنبه سوری نیست٬ پارسال این موقع از صدای توپ و ترقه آرامش نداشتیم اما امسال سکوت بدی تو شهره...

یه چیزی بگم باورتون میشه بهم نخندینا من اصلا یادم رفته بود که امروز چهار شنبه سوریه البته طرز صحیح این لغت بیگانه چهارشنبه آخر سال است(دیدین هی تلویزیون میگه چهارشنبه آخر سال)(لطفا بقیه چهار شنبه سوری ها را چهارشنبه آخر سال بخوانید) آخه همه جا زیادی ساکته٬ شایدم علتش بگیرو ببندها ببخشید اقدامات نیروها زحمت کش پلیسه

خلاصه ما که داریم میریم بیرون اگه از دست این نیروهای زحمت کش جان سالم به در بردیم فردا آخرین پست سال ۸۷ را میذارم

پایدار وسلامت باشد 

 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 19:0  توسط ساحل  | 

سلام

به به عید و بوی سال نو مردم در حال خرید و لباس و نو عیدی...
من که هیچ کدوم از اینا رو امسال نمی بینم شما می بیننین...؟

با اجازتون امسال هر چی بازار رفتم و گشتم دیدم که نخیر خبری نیست شهر شلوغه و جمعیت تو هم وول میخورن اما مغازه دارها مکس های طفل معصومو میپرونن

خلاصه ما امسال به هر کی گفتیم چه خبر چی خریدی؟ با لحن تلبکارانه گفت:

برو بابا دلت خوشه ها با کدوم پول...

آخه من چی کاره بیدم چرا با من دعوا میکنن

امسال که سال خوبی نبود خدا کنه سال جدید خوب باشه گاو شیردهی نسیبمان شود انشاالله

پایدار و موفق باشین

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 20:3  توسط ساحل  | 

زن...

سلام

فکر کنم تمام اونایی که وب منو میخونن میدونن که من از اون فمنیست های دو آتیشه هستم که شاید عضو جای خاصی نباشم اما همیشه و همه جا سعی کردم که به حق از این قشر زجر کشیده جامعه دفاع کنم.

من همیشه با این که دختر بودم سعی کردم حق خودم رو تو خانواده بگیرم،جوری که همیشه بابا جونی بهم میگه"تو اشتباهی دختر شدی" هر چند که این حرف هم خودش به نوعی توهین به یه زنه، ولی خوب بازم تویه خانواده های ایرانی نعمتیه.

من تویه خانواده امروزی و روشنفکر ولی ایرانی به دنیا اومدم،با تمام روشن فکریشون ولی باز هم ایرانین و عقاید خودشون رو دارن. تا بچه بودم که چیزی نمیفهمیدم اما تقریبا از زمانی که یه چیزی سرم شد(برای من 14سالگی)تویه خونه شروع به مخالفت با هر چیزی کردم

-من میخوام تنهایی برم مسافرت..

-تو بیجا میکنه

-من میخوام با دوستام برم مسافرت

-حرف نزن فقط همین مونده

-چرا نمیتونم با دوستم برم سفر

-چون تو دختری

-میخوام تنها برم سینما

-نمیشه

-و...

همیشه با سوالام اعصاب همه رو خورد میکردم.چرا زن یه شوهر مرد 4 تا زن؟،چرا زن حجاب و مرد آزادی، چرا زن بکارت و مرد...؟،چرا زن اجازه و مرد صاحب اختیار؟و...

خلاصه و 2 سال گذشت و من رسیدم به انتخاب رشته هر کس یه چیزی میگفت بابا جونی میگفت ریاضی، مامان جونی میگفت گرافیک اما من یه پا ایستادم و گفتم سینما!!!

از اون به بعد جنگ من با خانوادم به صورت علنی اعلام شد از اون موقع تا الان در حال جنگیدنم، جنگیدن به خاطر هر چیزی، درس خوندن،دانشگاه قبول شده،کار کردن، رفت و آمده با همکارام و هر چیزی که شما فکر کنین.خیلی ها که از دور شاهد این چند چند ساله هستن بهم آفرین میگن و خیلی ها به خاطر موقعیت هایی که الان دارم به حالم قبطه میخورن،آخه من به نسبت تمام هم سن و سال های اطرافم آزادی بیشتری دارم که اونم خیلی خیلی سخت به دست آوردم.

ولی الان چند وقتیه که دیگه توان جنگیدن ندارم دیگه واقعا بریدم و نمیدونم چیکار کنم، خودم و ول کردم و دیگه واسه به دست آوردن هیچ چیز تلاش نمیکنم، یعنی میخوام ولی دیگه نمیتونم، اگر کوچکترین بحثی تو خونه به خاطر سر کار رفتنم پیش بیاد زود کنار میکشم و ادامه نمیدم در صورتی که قبلا انقدر بحث میکردم تا به جایی که دلم میخواست برسم.خلاصه اینکه خیلی خسته شدم.نا گفته نمونه که خانواده خیلی از این موضوع خوشحالن و فکر میکنن من سر عقل اومدم...

چند روز پیش داشتم کتاب شعر هام و مرتب میکردم که یک دفعه به این شعر برخوردم و حسابی دردم و تازه کرد و باعث شد که باهاتون درد و دل کنم بخونید و  احساستون رو به من بگید:

 

زن عشق میکارد و کینه درو میکند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4همسر هستی..

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان که بخوای بلطف قانون گذار میتونی ازدواج کنی...

در مبحسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی...

او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی...

او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان می بینی...

او مادر میشود و همه جا میپرسند،نام پدر...

و او هر روز متولد میشود،عاشق میشود،مادر میشود،پیر میشود و میمیرد...

و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند، چرا که در چین و چروک شیار های صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بر باد رفته اش را میبیند و در قدم های لرزان مردش،گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یادش می آورد که تهی از دل بوده و فقط رفتن را در دل او زنده میکند...

و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد....

دکتر علی شریعتی

پایدار و سلامت باشد

+ نوشته شده در  87/12/14ساعت 18:22  توسط ساحل  | 

مسافرت...

سلام

خوبین؟ دلم حسابی براتون تنگ شده بود.از تاخیرم واقعا عذر خواهی میکنم(چقدر مودب شدم). آخه رفته بودم مسافرت و دسترسی به اینترنت نداشتم.فکر نکنین که به یکی از دهات های اطراف رفته بودم٬ نه من رفته بودم یزد.
وایییییییییی جاتون خالی انقدر خوش گذشت که نگو دوباره تمام دوستان قدیمی مو دیدم حسابی دلم واسشون تنگ شده بود مخصوصا واسه عشقم الهه جان.البته فکر بد در مورد ما نکنین ما فقط دوستان صمیمی هستیم همین.
رفتنش خوب بود با کلی احساس قشنگ اما.......امان از برگشتنش انقدر گریه کردم و اشک ریختم که تا ۲۴ساعت چشمام باز نمیشد.تازه الانم که رفتم دکتر گفت چشمات مریض شدن و کلی دارو نوشته الانم به خدا به زور چشمهام رو باز نگه داشتم
خلاصه سفر خوبی بود٬جدا شدن خیلی سخته خیلی از وقتی اومدم دارم دق میکنم همتون واسم دعا کنید

پایدار و سلامت باشد

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 11:50  توسط ساحل  | 

روز عشق یا....

سلام

من که خوب نیستم اما امیدوارم شما خوب باشید...

این روزها که تب والنتاین همه روگرفته٬ من بدبخت بیچاره هیچکی رو ندارم که برم واسش هدیه بخرم یا اینکه اون یه لطفی کنه و واسه من هدیه بخره...خلاصه منم از داغ دلم هر روز افتاده بودم تو این بازار شاهین شهر
اونایی که ساکن شاهین شهرن میدونن که اینجا خودش ۴ وجب بیشتر نیست(شاهین شهر)که از این ۴ وجب ۲ وجبش میشه فردوسی...
بله دوستان من شاهین شهر بلعکس کوچیک بودنش تا دلتون بخواد دختر پسر علاف داره(دور از جون خودمون)خلاصه این چند روز که من همش به این خیابان نازنین میرفتم٬ شاهد بودم که این دختر و پسران ما با چه ذوق و شوقی واسه عشقشون خرید میکنن٬ نمونش رو الان براتون شرح میدم:
من یه دوست صمیمی دارم که وسایل تزئینات میفروشن روز سه شنبه رفتم که بهش سر بزنم و اگر جنس جدید هم آورده باشه بخرم...خلاصه به مغازه که رسیدم از پشت ویترین داد میزد که مغازه آمادگی کامل برای فروش وسایل والنتاین رادارد...وارد مغازه که شدم وایییییییییی چشمتون روز بد...یعنی روز...چه میدونم خلاصه نبینه٬ مغازه جای سوزن انداختن نبود همه در حال خرید کردن و نظر خواهی از همدیگه بودن٬ من بیچاره با هزار بدبختی خودم رو رسوندم ته مغازه و شروع به صحبت با این دوستم کردم٬بعدش دیدم سرش خیلی شلوغه گفتنم:
    تو برو به کارت برس من عجله ندارم.
خلاصه این بنده خدا هم شروع به صحبت با آقا پسر گل گلابی کرد که اومده بودن واسه عشقشون خرید٬این آقا پسر شروع به انتخاب کردن اولش ۳ عدد گردنبند خیلی زیبا انتخاب کردن٬ بعدش یه جعبه بزرگ ٬تویه این جعبه پوشال رنگی ریختن٬ یه عدد عروسک خرس عشقولانه خیی زیبا با چند عدد قلب توپی قشنگ. این دوست ما که تند تند داشت جعبه رو تزئین میکرد بنده خدا رو به مشتری گفت:
    از این شکلات های والنتاین هم دارم میخواین بزارم براتون؟
آقا پسر گل ماهم با تمام عشق و علاقشون و با صدای بلند گفتن:
   نه بسشه دیگه زیاد سرشم هست دختره...
من دهنم مثل...باز مونده بوده که آخه پسر خوب برادر من تو که داری هدیه میخری پول هم که داری خرج میکینی دیگه فحش دادنت چیه؟
اصلا من نمیدونم اگه هدیه والنتاین خریدن قراره با فحش و اجبار باشه میخوام اصلا نباشه این چه هدیه خریدنی واسه عشقه آخه...
آدم باید از خرید کردن برای عشقش لذت ببره با تمام وجود نه اینکه...

چی بگم والله یه چیزایی من این چند روز با چشمم دیدم و با گوشام شنیدم که باور کردنش واسه خودمم سخت بود.

پسره اومده با کمال پرویی میگه من ۴ تا دوست دختر دارم یه چیز ارزون بده واسه۴تاشون بخرم ببرم
به خدا من جای اون خجالت کشیدم والنتابن روز عشقه نه روز ....

خلاصه با تمام این حرفا

والنتاین مبارک

پایدار و سلامت باشد

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت 1:19  توسط ساحل  | 

شروع تازه...

سلام

خوبید؟ من که خیلی خوبم،تصمیم گرفتم که یه زندگی جدید رو شروع کنم.

داشتم پست های قبلی خودم رو میخوندم،اَه...........چقدر آه و ناله کرده بودم و مرسی از شما که من رو تحمل کرده بودین ،مرسی که تویه پیام هاتون فحشم ندادین...
در هر صورت یه چیزی بود که تموم شد بحران سختی رو پشت سر گذاشتم اما بالاخره تموم شد ،شاید حس کردن و دیدن مرگ که انقدر بهم نزدیک شده بود باعث شد به خودم بیام و بفهمم که هیچی تو این دنیا ارزش این رو نداره که من به خاطرش یک هفته تمام از زندگی بیافتم.
گاهی اوقات به یکی از دوستام امین عزیز حسادت میکنم شاید اگر اونم مرده بود من وضعیت بهتریداشتم ولی ...گذشت

من به خودشم گفتم حالا اون بمونه و یه وجدان، که اگر دوست داره بیدار نگه داردش اگرم دوست نداره بزنه تو سرش
اصلا به من چه، من زندگی خودم رو میکنم یه شروع نو یه زندگی نو شایدم یه... 

به قول شاعر که نمیدونم کیه میگه:

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی  تو بمان با دگران وای به حال دگران 

پایدار و سلامت باشد

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت 10:8  توسط ساحل  | 

اسمش رو هر چی دوست دارید بزارید...

سلام

میدونم چه مرگمه٬ حالم بده خیلی بده دلم میخواد جیغ بکشم...
این چند روز که نتونستم آپ کنم بیمارستان بودم
باورتون میشه من از زور این ماجرا بیمارستان بستری بودم آخه زده بود به یرم یه عالمه قرص بی دلیل خوردم که شانسه گ ه ام دوستم فهمید و اومد سراغم
در هیچ صورتی آرامش ندارم اگر خوابم کابوش می بینم اگر بیدارم فکر و خیال راحتم نمیذازه
نه خواب دار نه خوراک دارم داقون میشم
فقط وجود یه دوسته که بهم آرامش میده فقط اونه که میتونم باهاش درد و دل کنم و از همه چی خبر داره  اون بنده خدا هم که نمبتونه همیشه کنارم باشه

از خودم حالم بهم میخورم از اینکه انقدر ضعیفم و با هر چیزی یادش میافتم
ار کارو متنفرم
از ادکلن نایس طوسی بدم میاد
از تئاتر بدم میاد
از سیگار پال مال بدم میاد
از دست های گرم بدم میاد
از دوستت دارم بدم میاد
از دلم برات تنگ شده بدم میاد
از صدای همایون و آهنگ نمیدونستم بدم میاد
از موبایلم بدم میاد

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی(جیغ)
ولی میخوام ببینمش و باهاش حرف بزنم دوشنبه واسم دعا کنید همتون

 

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 1:48  توسط ساحل  | 

سلام

میگم
اگر تو با یک نفر رابطه عاشقانه داشته باشی و اون بیاد با کمال وقاحت بعد از چند وقت منکر رابطه بشه و  تو هیچ مدرکی برای اثباتش نداشته باشی چیکار میکنی؟

اگر انقدر طرف مقابلت رو دوست داشتی که به خاطر آبروش به کسی چیزی نگفته باشی حالا اون زده باشه زیر همه چی چیکار میکنی؟

اگر خواسته یا نا خواسته مجبور بشی به خاطر یه نفر دیگه عشقت رو تقدیم کنی چیکار میکنی؟

اگر عشقت با تمام وقاحت جلوت وایسته و بگه تمام این رابطه توهم تو بوده چیکار میکنی؟

اگر جای من بودی چیکار میکردی؟

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 2:21  توسط ساحل  | 

هنوز هم حالم بد است...

سلام

نمیدونم شاید این پست هایی که میزام خیلی ها رو خوشحال کنه٬اما من واسم مهم نیست مهم اینه که اینجا تنها جاییه که میتونم درد و دل کنم.
هنوزم حالم بده خیلی بد نمیدونم چرا بهتر نمیشم٬فکر میکردم با گذشت زمان حالم بهتر میشه اما بهتر که نشدم هیچ بدتر هم شدم.
از درون آتیش گرفتم دارم میسوزم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد
وای تو رو خدا حالم خیلی بده میدونید امروز چیکار کرد امروز بخاطر اون دختر سر من داد کشید فحشم داد هزرا تا تهمت به من زد آخ سوختم...
آخه من میخواستم همه چیز رو به دوستم بگم نمیتونم تحمل کنم که چند وقت دیگه همین بلا سر اون بیاد اونوقت اون گ...به من گفت اگه حرف بزنی با دستام خفت میکنم...خدایا یه آدم چقدر میتونه پست باشه....
من نمیگم خیلی خوب بودم اما به خدا چیزی براش کم نذاشتم که بخواد بره سراغ یکی دیگه... 

من مشکلات زیادی رو تو زندگی ام از سر گذروندم اما هیچ کدومشون من رو از پا ننداخته بودُ همیشه به این فکر میکردم که چقدر استوارم اما این یکی حسابی داغونم کرده٬ خورد شدم٬له شدم...
نمیتونم تحمل کنم چیکار کنم به خدا صبرم داره تموم میشه یکی کمکم کنه
خدایا به فربادم برس...

پ.ن:یه سر بزنید به وبلاگ من او ندارم  من ویکی از دوستام مینویسیمش
در ضمن اون کسی که به اسم ناشناس مینویسه بهتره خودش رو معرفی کنه هر چند که میدونم کیه

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 23:47  توسط ساحل  | 

خیانت...

سلام

دلم خیلی گرفته خیلی...دلم میخواد فریاد بزنم انقدر فریاد بزنم تا گوش های خودم هم از شنیدن صدام کر بشه حالم خیلی بده خیلی بد نمیدونم چیکار کنم...

چرا آدم ها فکر میکنن به راحتی میتونن با دیگران بازی کنن هان؟
چرا من باید انقدر بیچاره باشه که دلم رو به آدمی خوش کنم که به راحتی بهم خیانت میکنه...
خیانت
وایییییییییییییی چه کلمه زشتی هیچ وقت فکر نمیکردم معنی این کلمه رو به این تلخی درک کنم

خیلی بده که یه نفر بشه همرازت٬بشه هم بغضت٬بشه همه کست٬ اونوقت سرت و بر گردونی و ببینی که هیچی نبود جز یه آدم پست یه موجود کثافت یه آدم بی شعور که فقط بلده با احساسات دیگران بازی کنه...

آخه آدم نفهم
تو که میدونی عادت به خیانت کردن داری
تو که میدونی نمیتونی دلبسته کسی باشی
تو که میدونی فقط بلدی ادا در بیاری
تو که میدونی همه فقط برات سرگرمین
چرا من بیچاره رو عاشق خودت کردی هان؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

خیلی سخته که فکر کنی طرفت فقط واسه تو عاشقه٬ فقط واسه تو بلده حرف های عاشقانه بزنه٬ فقط واسه تو گریه میکنه٬ فقط واسه تو درد دل میکنه٬ فقط تو محرم راضشی
اما خودت با چشمات ببینی با گوشات بشنوی که همین کارا رو واسه یکی دیگه میکنه همین حرف ها رو واسه یکی دیگه میزنه وای وای وای واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

امروز جیغ کشیدم٬ خیلی بلند٬ خیلی خیلی بلند٬ آخه اون تنها کسی بود که تو دنیا به عشقش نسبت به خودم اطمینان داشتم اما امروز فهمیدم که  صمیمیترین دوستم هم به عشق اون اصمینان داره...

ای خدا چه کنم با این درد٬ نفرین نکردم فقط آه کشیدم آّه.................

تو هیچ وقت٬حتی برای یک لحظه ناتمام٬مال خودت نبودی...ولی من...هر چه بودم مال تو بودم٬مال تو و مال چشمهای شهوت ریز فتنه انگیزت... 

پایدار و سلامت باشد

پ.ن:این وسط دوست بیچارم هیچ تقصیری نداشته اونم بازیچه شده(جیغ)

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 23:57  توسط ساحل  | 

خداوندا...

خداوندا
خدا کفر نمیگویم
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهی اسیر زندگی کردی

خداوندا
اگر روزی ز عرش خو به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
وشب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آنطرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت‌‌٬از این بودن٬از این بدعت

خداوندا تو مسولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آن کس که انسان و از احساس سر شار است

دکتر علی شریعتی

پ.ن خواهش میکنم این متن و فقط نخونید بهش فکرم بکنید. 

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 11:27  توسط ساحل  | 

گذشته...

سلام

خوبین؟ سرحالین؟ مثل من که سرما نخوردین...؟
خب الحمدالله...

امروز دلم میخواد یه کم از گذشتم بنویسم یعنی در اصل یه کمی درد و دل کنم.
میدونید آدم گاهی اوقات یه کارایی تو زندگیش میکنه که تا آخر عمر باید تاوان پس بده...تو رو خدا نگید آدم میتونه جبران کنه و از این حرفا که اصلا حوصلش رو ندارم خودتون میدونید که بعضی اشتباهات رو نمیشه جبران کرد.
مثل اشتباهی که من در انتخاب نامزدم کردم(همه اونایی که وبلاگ من و خوندن از این ماجرا خبر دارن) میدونید چیه فکر میکردم ارزش اون همه فداکاری و جلو خانوادم ایستادن رو داشت ولی حیف حیف از اون همه...
میدونید بدبختی من کجاست...تا میخوام حرف بزنم و از خودم دفاع کنم همه یه صدا میگن:خودت انتخاب کرده بودی...
خوب یه جورایی راست میگن خودم کردم که لعنت بر خودم باد

بعضی ها یه نفر واسشون مهمه
بعضی ها به یه نفر عادت میکنن
بعضی ها یه نفر رو دوست دارن
بعضی ها عاشق یه نفر میشن
بعضی ها فکر میکنن که عاشق یه نفر شدن

میدونید کدوم یکی از این ها فاجعه انگیز تره؟!
من میدونم این که فکر کنی عاشق یه نفر شدی.
منم دقیقا همین فکر رو کردم که زندگیم اینجوری تباه شد.

البته من سنم خیلی کم بود همش ۱۹ سالم بود هر آدمی تویه این سن و سال امکان اشتباه داره مگه نه؟

در هر صورت خیلی حرف زدم خستتون کردم تا پست بعدی...

پایدار و سلامت باشید

پ.ن:شرمنده که نظر خواهی ام رو بعد از تایید کردم به خاطر یه سری افراد... 

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 1:3  توسط ساحل  | 

خیلی سخته...

سلام

میدونید دلم خیلی گرفته خیلییییییییی....

از اون روزایی که دلم میخواد با صدای بلند داد بزنم و دردم رو به یکی بگم... ولی حیف که نمیتونم.

بعضی اوقات آدم ها درد هایی دارن که بهتره با خودشون به گور ببرن. منم همینطورم یه چیزی رو دلم خیلی سنگینی میکنه ولی نمیتونم به زبونش بیارم.

آخ نمیدونید دردی رو که به کسی نشه گفت خیلی سخته...

نمیدونید این که همه فکر کنن خیلی خوشبختی خیلی سخته...

نمیدونید این که همه فکر کنن آدم با احساسی نیستی خیلی سخته...

نمیدونید این که همه فکر کنن خیلی خوبی خیلی سخته....

نمیدونید این که به خودت قول بدی عاشق نشی اما دوباره...خیلی سخته...

نمیدونید این که همیشه آدم های بدی رو واسه دوست داشتن انتخاب کنی خیلی سخته...

نمیدونید این که مجبور باشی عشقت رو با یکی دیگه تقسیم کنی خیلی سخته...

نمیدونید اصلا زندگی کردن با آدم هایی که هیچی ازت نمیدونن خیلی سخته...

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده در  87/11/06ساعت 10:38  توسط ساحل  | 

من برگشتم...

سلام

من جز آدم هایی هستم که دوست دارن از گذشتشون فرار کنن.

وقتی بعد از ۲ سال کاملا اتفاقی سر از وبلاگم درآوردم گذشته ایی که این همه مدت سعی میکردم ازش فرار کنم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت.درست مثل اینکه دستی نامرئی همه اون چیزی که سعی میکردم ازش فرار کنم رو به زور جلوی چشمام میکشید.

با خوندن پست های قبلی ام احساس کردم که

 چقدر بچه بودم

چقدر آرامش داشتم

چقدر خوشبخت بودم

چقدر پاک بودم

چقدر آزاد بودم

چقدر کوته فکر بودم

و اینکه چقدر موقعیت های خوب زندگیم رو به خاطر کسی که ارزشش رو نداشت از دست دادم

این فکر ها آتیشم میزد از درون داشتم ذوب میشدم بنابرین تصمیم گرفتم که این وبلاگ و حذفش کنم اما وقتی یه کم فکر کردم دیدم که من چرا باید از گذشته فرار کنم گذشته آدم چه خوب چه بد باید بهش افتخار کنه

 برای همین تصمیم گرفتم که دوباره از نو توی همین وبلاگ شروع به نوشتن کنم  دوباره بنویسم شاید به آرامش اون موقع ام برسم  

پایدار و موفق باشید

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 20:51  توسط ساحل  | 

نمیدونم میدونید یا نه...؟

سلام

نمیدونم میدونید یا نه که برای یک بار دنیا اونجوری که من دوست دارم داره میگذره...؟

نمیدونم میدونید یا نه که از میون آدم ها بالاخره یه آدم با آدمیت پیدا کردم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که آدم ها احتیاج دارن که دوست داشته بشن و دوست داشته باشن...؟

نمیدونم میدونید یا نه که  من یه احساس جدید پیدا کردم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که بالاخره یک نفر پیدا شد که من در زندگیم بیشتر از خودم دوسش داشته باشم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که یه احساس جدید رو دارم تجربه میکنم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که من احساس میکنم که بزرگ شدم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که احساس میکنم که نیمه گمشدم رو پیدا کردم..؟

نمیدونم میدونید یا نه که احساس میکنم که کامل شدم ....؟

نمیدونم میدونید یا نه که من بالاخره در زندگیم به حرف یه نفر گوش کردم...؟

نمیدونم میدونید یا نه که من بالاخره تویه زندگیم برای یه نفر احساس دلتنگی با عشق کردم...؟

نیمدونم میدونید یا نه که من دارم رو ابر ها پرواز میکنم...؟ 

نمیدونم میدونید یا نه که احساس میکنم که عاشق شدم....؟

راستی این ها رو میدونستید یا نه...؟

پایدار و سلامت باشید

 

+ نوشته شده در  85/04/01ساعت 0:35  توسط ساحل  | 

سلللللللاااااااااااااااام...

سلام

به رویه ماه همتون. خوبید؟

انقدر دلم براتون تنگ شده بود که نمیتونید باور کنید٬ دلم برایه تک تکتون تنگ شده برای این محیط تنگ شده بود٬ برای نوشتن تنگ شده بود٬ برای درد دل کردن با شما تنگ شده بود...

ولی انقدر درگیر درس و دانشگاه بودم که به خدا وقت هیچ کاری نداشتم تازه الانم که یه چند وقتیه یه کم سرم خلوت شده و وقت آزاد پیدا کردم وقتم شده مال یه نفره دیگه... اگه حدس زدید... یه راهنمایی میکنم باید بهم تبریک بگین!!!

 تونستید حدس بزنید یا نه...

آره درسته من دارم ازدواج میکنم!!!!!!!!!!!

الان نامزدیم. انقدر دوسش دارم که نگو  هیچ کس رو تا حالا انقدر دوست نداشتم و به هیچ کس انقدر وابسته نشده بودم... بگذریم    

 حالا خودمونیم ها دلم خیلی براتون تنگ شده بود٬ با اینکه نمیتونستم بنویسم ولی همیشه درباره وبلاگم با نامزد جونم صحبت میکردم انقدر گفتم که اونم تصمیم گرفت که یه وبلاگ بزنه٬ کارایه اولیش رو خودم براش انجام دادم و حالا نامزد جونم یه وبلاگ کوچولو(البته فعلا کوچولو) داره .

جون من برید یه سری به وبلاگش بزنید و آبرویه من رو بخرید انقدر ازتون تعریف کردم  تو رو خدا آبرویه من رو نبرید.

 انشاالله از دفعات بعد و در پست هایه بعدی میخوام از خاطرات دانشکده که کمتر از یک رومان نیست براتون بنویسم...

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: راستی توضیح بغل وبلاگ رو عوض کردم این جدیدرو بخونید حتما! 

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 22:36  توسط ساحل  | 

آيا لازمه...؟

سلام

از وقتي كه دانشگاه قبول شدم٬ همه شروع كردن بهم تبريك گفتن كه آفرين خانوم دانشجو...باعث افتخاري...بهت تبريك ميگم و... من هم به خودم ميباليدم كه بالاخره به خواستم رسيدم٬ و روز به روز بيشتر احساس غرور ميكردم.

زماني كه به يزذ رفتم احساس كردم با همه سنتي بودن و مذهبي بودن شهر٬ دوسش دارم.

روز اولي كه وارد دانشگاه شدم از حس هنري دانشگاه خوشم اومد احساس كردم كه دانشگاهي كه فقط رشته هايه هنري داره حتما با بقيه دانشگاه ها فرق داره...

اما از روز بعد كه يه نفر از حراست دانشگاه جلويه در نشسته بود و جلويه دختر هايه بي چادر رو ميگرفت اما كاري با پسرهايه آستين كوتاه نداشت فهميدم كه درست مثل بقيه دانشگاه هاست و نبايد هيچ انتظاري ازش داشته باشم.

نميدونم از كساني كه اين مطلب رو ميخونن چقدر دانشجو هستن٬ چقدرشون دخترهستن و اين كه چقدرشون تويه دانشگاه يه همچين وضعيتي دارن...

 چرا بايد وضعيت دانشگاه هايه ما اين جوري باشه٬ چرا هميشه و همه جا بايد به شخصيت زن و دختر توهين بشه٬ چرا ما زنها هميشه بايد سكوت كنيم٬ آخه چرا....اونهايي كه ميدونن چرا به من جواب بدن شايد باعث بشه كه خودم رو انقدر اذيت نكنم ٬ شايد تا حدي برام قضيه حل بشه...

پايدار و سلامت باشيد

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 12:58  توسط ساحل  | 

زن...

سلام

 حتما یه عده از شما میدونید که 8 مارس برابر با 17 اسفندماه روز جهانی زن هست. من به این روز خیلی احترام میزارم به خاطر اینکه تنها روزی هستش که تمام زنها یه دنیا بلند میشن و علیه این همه ظلمی که بهشون میشه شعار میدن. مخصوصا تویه ایران. اصلا تویه ایران انگار زن زندگی نمیکنه. من ندیدم حقوق شهروندی زن اصلا رعایت بشه. البته من دوست ندارم که تویه وبلاگم فیمنیست بازی در بیارم مخصوصا بعد از این همه مدت که آمدم. ولی هر ساله با نزدیک شدن به 8 مارس انگار تمام زخم هایه درونی ام که در تمام سال اذیتم میکرده سر باز میکنه. شاید یه عده علیه من جبهه بگیرن من کاری به اون عده ندارم، حرف خودم رو میزنم حتما اون کسایی که وبلاگ من رو میخونن میدونن که من همیشه حرفم رو میزنم و از هیچ کس نمیترسم. دوست داشتم حتما تویه این پست از کسایی که تهران هستن خواهش کنم که به راهپیمایی 8 مارس برن من که اینجا کاری از دستم بر نمی آید اما شما که میتونید خواهش میکنم کوتاهی نکنن خواهش میکنم .

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: از همه اون کسایی که نظر دادن و من رو شرمنده کردم ممنونم همتون رو دوست دارم.

+ نوشته شده در  84/12/15ساعت 15:8  توسط ساحل  | 

شرمنده محبتاتون...

سلام

آدم ها گاهی اوقات تویه زندگی شون یه کارهایی انجام میدن که بعد از اون کارشون خیلی منفعت میبرن و تا آخر عمرشون به کاری که کردن افتخار میکنن و همیشه به خوبی و شادی از اون کارشون یاد میکنن. من اون کار رو تویه زندگیم انجام دادم٬ بله... به نظر من اون کار خاص من وبلاگ نویسی بود. کسانی که از اول وبلاگ من رو خوندن میدونن که من اول وبلاگم گفتم" تا من خواستم این وبلاگ رو راه بندارم ۱ سال طول کشید٬ به خاطر اینکه این قدرت رو در خودم نمیدیدم که شروع به نوشتن کنم"وحالا...باید بگم که خیلی پشیمونم٬ خیلی خیلی پشیمونم که چرا این وبلاگ رو زودتر ننوشتم تا دوستان خوبی مثل شما پیدا کنم٬ دوستانی که بدون هیچ چشم داشتی به من محبت میکنن و من لذت میبرم زمانی که نظراتشون رو میخونم. ممنون از تو٬ از تو عزیزی که همین الان داری وبلاگ من رو میخونی همین که میخونی ممنون حتی اگر نظرم ندی.

همتون رودوست دارم٬ تک تکتون رو٬ اگر بخوام اسم بیارم خیلی طولانی میشه و ممکنه برایه بعضی ها هم خسته کننده باشه ولی همتون رو دوست دارم و از این همه لطفی که به من میکنید شرمنده ام.

ببخشید اگر حرف هام بویه خداحافظی میده٬ نمیخوام خداحافظی کنم اما فردا دارم میرم و معلوم نیست که پست بعدی ام کی باشه شاید ۱ هفته دیگه نمیدونم.

از همتون ممنونم هزار بار ممنونم که در طی کردن راه زندگی کمکم کردید. ازتون خیلی درس گرفتم٬ با وبلاگ بعضی هاتون خندیدم و با وبلاگ بعضی هاتون بغض کردم.

همتون رو دوست دارم

پایدار وسلامت باشید

پی نشوت : تورو خدا یه سر به داداش شهاب بزنید آبروم پیشش رفت.

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 1:21  توسط ساحل  | 

سلام

این یه پست نیست فقط برایه اطلاع شماست٬ کسانی که قبلا در یاهو خودشون من رو با آیدی zhegol_336 اد کردن یا ایمیل من رو به صورت zhegol_336@yahoo.co.in  دارن باید بگم که ایمیل و آیدی من عوض شده این ایمیل و آیدی جدی من هست امیدوارم که استفاده کنید. sahel_doostjoon  و sahel_doostjoon@yahoo.com

پایدار وسلامت باشید

+ نوشته شده در  84/12/07ساعت 1:43  توسط ساحل 

ارزش آدم...

سلام

حتما تا به حال این جمله رو شنیدید که میگه " آدم ها با انتخابشون ارزش خودشون رو به دیگران نشون میدن." من واقعا با این جمله موافقم و بهش ایمان کامل دارم.

شب پیش یکی از دوستان نازنینم پیشم بود و ما تا ساعت ۶ صبح با همدیگه صحبت کردیم از هر دری گفتیم از ایمان به خدا٬ از عشق و دوست داشتن٬ از تنفر٬ از مثل ها و حکایت هایه قدیمی٬ از وبلاگ نویس ها و از ارزش آدمی. زمانی که به این جایه صحبتمون رسیدیم این دوست نازنینم همین جمله ایی رو که من بالا نوشتم بهم گفت٬ درست مثل بقیه حرفهاش که من رو به فکر وا میداره این جمله هم من رو به فکر وا داشت.

وقتی راجب این جمله فکر کردم خیلی چیزا دستگیرم شد. مثلا زمانی که من وارد طلا فروشی میشم و یه انگشتر الماس نشان ۲۰ میلیون تومنی انتخاب میکنم و میخرم٬ نشون میدم که من ۲۰ میلیون تومن تویه کیفم دارم٬ اما اگر با همون مقدار پول وارد یه طلا فروشی بشم و یه انگشتر ۱۰۰ هزار تومنی انتخاب کنم و بخرم نشوم دادم که من ۱۰۰ هزار تومن پول دارم دیگه کسی نمیاد کیف من رو بگرده و بگه که نه این خانم ۹۰۰/۱۹دیگه هم تویه کیفش داره ولی نمیخواد خرج کنه.

البته ارزش این مسئله و آدم ها خیلی بیشتر از اینه که من بخوام با پول مقایسه بکنم٬ اما خواستم یه جوری بگم که همه منظورم رو بفهمن.

حالا آیا شما با من موافقید که" هر آدمی با انتخابش شخصیت خودش رو به دیگران ثابت میکنه"؟

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: با پست قبلی خیلی ها فکر کردم من دیگه نمینویسم٬ نه من مینویسم ولی شاید دیگه نتونم مثل همیشه به روز کنم. برای آرمان عزیز هم که پرسیده بود من کی میرم یزد من دوشنبه یعنی ۸ اسفند میرم یزد.

+ نوشته شده در  84/12/05ساعت 0:1  توسط ساحل  | 

خبر بد...یا شایدم خوب...

سلام

من هم ناراحنم هم خوشحال...؟ حتما میگید مگه میشه دوباره این دختره زده به سرش...اما باور کنین اینجورییم.

اول بزارین دلیل خوشحالیم رو بگم من احتمالا اگر خدا بخواد شنبه میخوام برم برایه اسم نویسی دانشگاه اونم کجا یزد٬ رشته ایی که همیشه عاشقش بودم "کارگردانی" از این جهت خیلی خیلی خوشحالم چون بالاخره به اوت چیزی که میخواستم رسیدم.

اما ناراحتم که با رفتنم چه طوری این وبلاگ رو به روز کنم. اونجا دسترسی به کامپیوتر ندارم یعنی کامپیوتر شخصی. فقط مگه از طریق کافی نت. اما من دوست دارم تویه خونه خودم و با خیال راحت بتونم بنویسم. خیلی ناراحنم میترسم نتونم دیگه بنویسم و دوستهایه خوبی مثل شما رو از دست بدم... باور کنین وقتی خبر قبولیم رو دادن خیلی خوشحالم شدم اما بعدش که راجب این وبلاگ فکر کردم انقدر دلم گرفت که نگو خلاصه ناراحنم دیگه.

راستی تو قسمت نظر سنجی بیشتر درصد ماله گزینه افتضاح است ٬ انگار هیچ کس اینجا رو دوست نداره حالا همه میگن همون بهتر که داره میره...

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت: بابا یه سر به داداش شهاب من هم بزنید٬ آبرویه ما رو بخرید جلوش ضایع شدم.

+ نوشته شده در  84/12/03ساعت 0:0  توسط ساحل  | 

در هم بر هم...

سلام

به همه دوستانه گل و نازنینم. نمیدونم چه طوری میتونم ازتون تشکر کنم٬ با پیام هایه مهر آمیزتون دل من رو شاد کردید مممنون از همتون. من که برای جبران کاری از دستم بر نمی آید فقط میتونم بگم خیلی خیلی دوستون دارم و همتون رو از راه دور میبوسم.

فرستادن این مطلب یه خورده دیر شد از همتون معذرت میخوام. راستش تویه این ۲ روز سر من خیلی شلوغ بود. فقط میرسیدم که نظرات رو بخونم٬ از رویه همتون شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم. اتفاقات زیادی در این ۲ روز برام افتاد اما بیشترشون خیلی خصوصی بودالبته من هیچ چیز رو از این وبلاگ پوشیده نگه نمیدارم اما پیش خودم گفتم "خب شاید کسی دوست نداشته باشه انقدر از زندگی خصوصیم تویه وبلاگ بنویسم". نمیدونم شاید من اشتباه فکر میکنم... اما ابن یکی رو نمیتونم نگم مامان جونی دوباره رفت مسافرت...دوباره من رو تنها گذاشت... انقدر از دستش عصبانی ام که نگو دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار٬ اما میتورسم دردم بگیره

راستی داداش شهاب (شوهر خواهرم) یه وبلاگ زده اسمش هم گذاشته پانیذ اسم خواهر زادم. آخ الهی فداش بشم انقده دلم براش تنگ شده که نگو...

دیشب هم فیلم "سربازهای جمعه" به کارگردانی و نویسندگی" مسعود کیمیایی" رو دیدم٬ درست مثل بقیه فیلم هایه کیمیای محشر بود لذت بردم از دیدن فیلم مخصوصا بازی عالی محمدرضا فرتن٬ مریلا زارعی و اون دختر جدیده فکر میکنم اسمش اندیشه فولادوند باشه٬ اونم محشر بازی کرد البته همشون عالی بازی کردن اما چون من هم فروتن و هم زارعی رو خیلی دوست دارم بازیشون به چشمم اومد

امروز صبح هم رفته بودم دکتر برای ترمیم بینی ام که عمل کردم٬ واییییییییییییی نمیدونید چه قدر درد داشت داشتم از درد میمردم . صدبار زیر دست دکتر به خودم فحش دادم که چرا اومدم برای ترمیم.آخه بینی ام قشنگ شده بود عیبی نداشت دو از جون شما مرض داشتم. بهوش بودم ٬ بدون سر کننده آمپول زد تو دماغم آیییییییییییییییییییییییی... انقدر درد گرفت که نگو بدشم اومده خونه افتادم تو رختخواب تا بعد از ظهر...

میگم این پستم حسابی...تو ...شده ها٬ به بزرگی خودتون ببخسید. آخه خواستم تمام آمار و اطلاعات این دو روزه رو به شما بدم٬ همه رو هم گفتم البته به جزء مورد هایه سانسوری

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 0:58  توسط ساحل  | 

اتفاق غیر منتظره

سلام

تا به حال شده اتفاقی براتون بیفته که اصلا به هیچ وجه منتظرش نبودین و یا حتی احتمالشم نمیدادین...؟

شب چهارشنبه بود و من با خیال راحت پشت کامپیوتر نشسته ودم و مشغول تایپ مطلب جدید برای وبلاگم بودم که یه هو صدایه بابام رو از تویه آشپزخونه شنیدم که اسم مامان جونی رو داد میزنه و فقط میگه:"بدووووووووووو...بدووووووو..." منم مثل همیشه خشکم زده بود و فقط نگاه میکردم. مامان جونی کنار بابام رفت٬ به بابام نگاه کردم که دیدم با دستش جلویه یه چیزی رو گرفته و فقط اسم مامان جونی رو صدا میزنه و بعد صدایه جیغ مامان جونی رو شنیدم...یه لحظه به خودم اومدم از سر جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم که دیدم بله...بابام اومده شیر ظرف شویی که چکه میکنه رو درست کنه که شیر در رفته و آب همین جور با فشار داره از شیر  بیرون میاد اونم چی آب داغ...بیچاره بابام هم میخواست با دست جلویه فشار آب رو بگیره و دستش رو محکم رویه لوله گذاشته بود. مامان جونی هم با جیغ میگفت:"ولش کن .... دستت رو بردار.... اشکال نداره...دست سوخت..."بابام دسش رو از رویه شیر برداشت اما تا دید آب چه طوری داره یه زندگی مامان جونی میپاشه دستش روجلویه فشار آب گرفت بالاخرع با جیغ هایه من و مامان جونی دستش رو از روی شیر برداشت خواست از آشپزخونه بیرون بیاد که بره و شیر فلکه اصلی آب رو ببنده اما به خاطر اینکه کف پاش خیس بود و آشپزخوهه هم سنگ...گرومپییییییییی خورد زمین...یه لحظه فکر کردم دست و پایه بابام خورد شد(البته دور از جونش) مامان جونی جیغ کشید و من هم بلند گفت یا علی...بیچاره بابام به خاطر اینکه ما نترسیم از جاش بلند شد و گفت:"هیچی نشد..." و با عجله از در خونه بیرون رفت تا شیر فلکه اصلی آب روببنده. حالا جالب اینجاست که خوهه ما طبقه سومه شما حساب کنید باباه بیچاره م چه طوری این همه پله رو دویده پایین. شیر فلکه که بسته شد فواره آب هم قطع شد و حالاما موندیم و یه آشپزخونه پر از آب داغ ... تا بابام بیاد بالا فرش رو جمع کردیم و بردیم تو بالکن. زمانی که بابام اومد بالا مامان جونی خواست به دستش کرم سوختگی بزنه٬ من تا نگاه به دست بابام کردم سرم شروع کرد به گیج رفتن. شما فکر کنید دستی که با فشار آب داغ بسوزه چی میشه. تنها حرفی که تونستم بزنم به مامان جونی بود که گفتم:"ببرش بیمارستان..."تمام کف دست بابام همراه با انگشتهاش سوخته بود...نفهمیدم که اونها چه طوری لباس پوشیدن و رفتن تنها کاری که کردم ابن بود که ۲ تا قرص آرام بخش خوردم و رفتم رویه تختم دراز کشیدم...چشمام رو که باز کردم دیدم حدود نیم ساعت میشه که رفتن زنگ زدم به مامان جونی که گفت داره دست بابام رو باندپیچی میکنن. دوباره چشمام روبستم و با زنگ اف اف به خودم اومدم و در رو براشون باز کردم...زمانی که دست بابام رو باند پیچی دیدم دوباره سرم گیج رفت و حالم بد شد.اون شب حال همون خیلی بد بدود٬آتنا که یه گوشه دراز کشیده بود . حرف نمیزد٬بابام هم بیچاره از درد فقط هی رنگ عوض میکرد٬ منم که عین دیوونه ها از اظطراب فقط راه میرفتم٬ این وسط فقط مامان جونی بیچاره بود که مثل همیشه مجبور بود حفظ ظاهر کنه و همه روسرگرم.  مامان جونی میگه"ما انقدر بیظرفیتم که تحمل هیچ مشکل و یا سختی رو نداریم" خلاصه اون شب خیلی سخت گذشت خیلی...

شب که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم که آدم حتی از ۱ ثانیه دیگه خودش هم خبر نداره ونمیدونه چی میشه٬ پس چه خوب میشه طوری زندگی کنیم که اگر برامون اتفاقی افتاد حسرت لحظه هایی رو که از دست دادیم نخوریم

پایدار و سلامت باشید

پی نوشت:تو رو خدا تو نظر سنجی نظر بزارید میخوام بدونم نظرتون چیه؟

 

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت 0:30  توسط ساحل  | 

مطالب قدیمی‌تر