سلام
فکر کنم تمام اونایی که وب منو میخونن میدونن که من از اون فمنیست های دو آتیشه هستم که شاید عضو جای خاصی نباشم اما همیشه و همه جا سعی کردم که به حق از این قشر زجر کشیده جامعه دفاع کنم.
من همیشه با این که دختر بودم سعی کردم حق خودم رو تو خانواده بگیرم،جوری که همیشه بابا جونی بهم میگه"تو اشتباهی دختر شدی" هر چند که این حرف هم خودش به نوعی توهین به یه زنه، ولی خوب بازم تویه خانواده های ایرانی نعمتیه.
من تویه خانواده امروزی و روشنفکر ولی ایرانی به دنیا اومدم،با تمام روشن فکریشون ولی باز هم ایرانین و عقاید خودشون رو دارن. تا بچه بودم که چیزی نمیفهمیدم اما تقریبا از زمانی که یه چیزی سرم شد(برای من 14سالگی)تویه خونه شروع به مخالفت با هر چیزی کردم
-من میخوام تنهایی برم مسافرت..
-تو بیجا میکنه
-من میخوام با دوستام برم مسافرت
-حرف نزن فقط همین مونده
-چرا نمیتونم با دوستم برم سفر
-چون تو دختری
-میخوام تنها برم سینما
-نمیشه
-و...
همیشه با سوالام اعصاب همه رو خورد میکردم.چرا زن یه شوهر مرد 4 تا زن؟،چرا زن حجاب و مرد آزادی، چرا زن بکارت و مرد...؟،چرا زن اجازه و مرد صاحب اختیار؟و...
خلاصه و 2 سال گذشت و من رسیدم به انتخاب رشته هر کس یه چیزی میگفت بابا جونی میگفت ریاضی، مامان جونی میگفت گرافیک اما من یه پا ایستادم و گفتم سینما!!!
از اون به بعد جنگ من با خانوادم به صورت علنی اعلام شد از اون موقع تا الان در حال جنگیدنم، جنگیدن به خاطر هر چیزی، درس خوندن،دانشگاه قبول شده،کار کردن، رفت و آمده با همکارام و هر چیزی که شما فکر کنین.خیلی ها که از دور شاهد این چند چند ساله هستن بهم آفرین میگن و خیلی ها به خاطر موقعیت هایی که الان دارم به حالم قبطه میخورن،آخه من به نسبت تمام هم سن و سال های اطرافم آزادی بیشتری دارم که اونم خیلی خیلی سخت به دست آوردم.
ولی الان چند وقتیه که دیگه توان جنگیدن ندارم دیگه واقعا بریدم و نمیدونم چیکار کنم، خودم و ول کردم و دیگه واسه به دست آوردن هیچ چیز تلاش نمیکنم، یعنی میخوام ولی دیگه نمیتونم، اگر کوچکترین بحثی تو خونه به خاطر سر کار رفتنم پیش بیاد زود کنار میکشم و ادامه نمیدم در صورتی که قبلا انقدر بحث میکردم تا به جایی که دلم میخواست برسم.خلاصه اینکه خیلی خسته شدم.نا گفته نمونه که خانواده خیلی از این موضوع خوشحالن و فکر میکنن من سر عقل اومدم...
چند روز پیش داشتم کتاب شعر هام و مرتب میکردم که یک دفعه به این شعر برخوردم و حسابی دردم و تازه کرد و باعث شد که باهاتون درد و دل کنم بخونید و احساستون رو به من بگید:
زن عشق میکارد و کینه درو میکند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4همسر هستی..
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان که بخوای بلطف قانون گذار میتونی ازدواج کنی...
در مبحسی به نام بکارت زندانی است و تو...
او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی...
او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی...
او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...
او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان می بینی...
او مادر میشود و همه جا میپرسند،نام پدر...
و او هر روز متولد میشود،عاشق میشود،مادر میشود،پیر میشود و میمیرد...
و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند، چرا که در چین و چروک شیار های صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بر باد رفته اش را میبیند و در قدم های لرزان مردش،گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یادش می آورد که تهی از دل بوده و فقط رفتن را در دل او زنده میکند...
و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد....
دکتر علی شریعتی
پایدار و سلامت باشد

